نبض سکوت
چون ابرها خشمگینم در خود ،
خشمگین و زیبا
نبردی به پاست ،
جنگی که غرشش هیاهوی وجودم را به التماس واداشته !
اما چه بی ثمر ، رعد و برقش پیکرم را سوزاند وقتی که آسمان دلم هیچگاه
باران را لمس نکرد و خبرش را فقط از نمناکی ستاره ای گرفت که از دریچه ی
چشمانم به من زل زده بود و به گمانم
تنهاییش را در یک شب بی مهتاب به رخ می کشید .
آه ... آه ...
کاش آفتاب از پشت ابرها ی دلم بیرون می آمد و نورش چشمانم را کور می کرد
کاش از گرمایش آب می شدم تا این همه از جنگ درونم آتش نمی گرفتم که
زبانه هایش سوزاند تار و پودم را ؛
سوزاند سیگاری را که با اشک هایم شعله ور شده بود و گم شد دودش در میان
این غبار تاریک ؛
کاش از این همه خاکستر انسانی متولد می شد و از همان آغاز سرمای
سهمگین صورت شعله ور شده ی آتش درونم مُهر سکوتش را چنان می
شکست که فریادش جاری می شد و انگار که صدایش هستی را محو تماشای
من کرده است .
خدا هم در همین نزدیکی هاست نبض سکوتش را می شنوم .

|