شقایق
شاید سال هاست که رفته ام اما ،
باز هم بی قراری می کند آتشفشان خستگی هایم ،
باز هم می روم ،
اما همه لحظاتم را می گذارم به یادگار ؛
شاید که در معادلات پیچیده ی بادبان های قایقی که در عمق وحشی طوفان
کلمه چنگ می زند جان باختن را ،
آن هنگام که دیگر سو سو ی فانوس دریا هم امید را به تمسخر گرفته است ،
صدای سکوتم را بشنوی ؛
که چین و چروک صورتش گواه می دهد ثانیه هایی را که سخت سپری کردند
مفهومشان را .
می روم تا گم شوم در اعماق مه آلود جنگلی دور دست ،
که صدای خش خش برگهایش را نمی توان شنید جز وقتی که عاشق می
شوی و رفتن را میان این همه راه نرفته به تعریف می نشانی ،
می روم تا پیدایت کنم ،
و خسته نمی شوم تا چون شمعی بسوزم به درد شقایقی که در آخرین لحظه
جاده لبخند را به خستگی هایم هدیه داد .

|