لحظه وداع
اینک می خواهم به زیبا ترین بیاندیشم
به لحظه وداع
وداع با هر آنچه که هستم
دوست دارم آخرین فریادم را
با سکوتی مرگباراما شیرین زمزمه کنم
دوست دارم سکوتم مرهمی باشد
بر زخم های کهنه ی دلم
دوست دارم طوفان را با نسیم بدرقه کنم
می خواهم بی پایانی ام را پایانی بخشم
تا معنایی یابد
اندوه بی نهایتم را
به شیرینی تلخ یک خاطره می فروشم
سیاهی گناهم را به آتش دروغ دورترین دوزخ
پلک های خیسم را به آن کبوتر عاشق که
به پرواز ماهیان مهاجر می اندیشد
دیوانگیم را به کودکی که
گرمای آغوش مادری را جستجو می کند
صبرم را اما خریداری نیست
آن را هم به غمگین ترین پاییز زندگی ام که
در انتظار بهار است
شاید هم به یلدایی که
سحر را به استقبال می خواند
می فروشم صدایم را به اشک
احساسم را به عقل
تجربه ام را به روزگار
و
لبخندم را
به غریبه ای آشنا که
همین نزدیکی هاست
جلیل
|